Thursday، July 02، 2009

چرا موج سبز پيروزی بزرگ ایران و ایرانی است؟

به نظر من این انتخابات و درگيريهای پس از آن, پيروزی های مهمی برای ایران و ایرانی محسوب ميشوند که در مدت بسيار کوتاهی به دست آمدند:
  1. ایرانيان نشان دادند که آمادگی دموکراسی را دارند و فرضيه لزوم يک رضا شاه ديگر برای سر و سامان دادن به ایران پوچ است.
  2. ایرانيان نشان دادند که معنی فعاليت مدنی را ميفهمند (يا قادرند در مدت کوتاهی ياد بگيرند): سر ندادن (يا کم سر دادن) شعارهای آتشين و انقلابی مرگ بر ... راهپيمايی بدون خرابکاری (يا با خرابکاری خيلی کم) دفاع از مأمورينی که به دست مردم ميافتادند و... نشانه هايی از این حقيقت هستند.
  3. جهانيان فهميدند که ایرانی احمدی نژاد نيست. ایرانی فهمی به مراتب بالاتر از ميانگين خاورميانه و کشورهای جهان سوم دارد.
  4. بسياری از مقدسات سياسی شکسته شد: زير سؤال بردن رهبر توسط مردم و سياسيون, جدا شدن خط گرايش های سياسی رسمی کشور, انتقاد مستقيم در رسانه ها و ...
به عقيده من این جنبش ميتواند ایران را به سوی يک کشور سکولار هدايت کند.

نقش موسوی هم در این ميان به عنوان رهبر قابل قبول است: موسوی ميتواند گورباچف ایران باشد.

يک خطای بزرگ از نگر من این است که انتظار داشته باشيم يا سعی کنيم يک شبه ره صد ساله رويم: نبايد امروز سعی کنيم که مذهب از سيستم کاملاً حذف شود. نميتوان انتظار داشت که همه جانيان و متخلفان رژيم محاکمه شوند. نميتوان همين اول کار قانون اساسی عوض کرد و...
امروز تنها دستيابی به نتيجه واقعی رأی مردم پيروزی بزرگی خواهد بود.

به اميد پيروزی ایران و ایرانی

پانوشت: در ضمن من هم ياد گرفتم که خيلی از آنهايی که مسلمان دو آتشه هستند پا به پای بقيه يا شايد بيشتر برای ایران ميجنگند. درود بر همه ایرانيان راستين با هر دين و انديشه

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday، March 04، 2009

عدالت گوسفندی در قرآن

آیات 17 تا 26 سوره ص:
قصه به این شکل است که روزی دوبرادر که با یکدیگر دعوا می کردند در عبادتگاه داوود وارد می شوند واز داوود می خواهند که میان انها قضاوت کند.یکی از آنها می گوید که من یک میش دارم و برادرم 99 میش وحالا برادرم به قهر وعتاب از من خواسته که میشم را به او بدهم وتو میان ما قضاوت کن.داوود هم پاسخ می دهد :البته بر تو ظلم کرده که خواسته است یک میش تو را به میشهای (نود و نه گانه) خود اضافه کند.

بعد از این قصه خدا! ادامه می دهد که پس از این قضاوت داوود درمی یابد که در قضاوت اشتباه کرده است والبته هیچ دلیلی در این آیات بر اینکه و چرا قضاوتش اشتباه بوده است نمی آورد:"و (پس از این قضاوت بیتأمّل و سریع) داود دانست که ما او را سخت امتحان کرده ایم، در آن حال از خدا عفو و آمرزش طلبید و به سجده افتاد و با تواضع و فروتنی (به درگاه خدا) بازگشت"

به نظر می رسد که این آیه برای این نازل! شده باشد که توجیهی برای زیاده خواهی ها و تجاوزات محمد باشد که از عدالت مرسوم ومعمول میان مردم عدول می کرده ومی خواسته تعاریف دیگری از عدالت از طرف خدا بیاورد که بتواند بعضی از اعمال ناعادلانه خود را ماست مالی وتوجیه کند وجالب اینکه مثل همیشه هیچ دلیل محکمی برای چرایی و چگونگی این گونه احکام قضایی متضاد وغیر معمول نمی آورد و به همین نکته که خدا این جورتجاوزات و ظلم ها را هم عدالت می داند بسنده می کرده است.

این چند آیه بی سروته وبدون توضیح و تشریح در واقع هیچ پند اخلاقی در خود ندارد وفقط به نظر می رسد جهت توجیه افعال ظالمانه وناعادلانه قدرتهای حاکم آورده شده باشد که خدا! می داند چه تعداد گوسفند سر به زیر وتسلیم از طریق این آیات به نفع قدرت اسلام مصادره به مطلوب گرگها شده اند.

منبع : سايت گفتگو, نوشته ريپز

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday، January 05، 2009

گفتگو با دوستی مسلمان درباره خدا, قسمت دوم

مسلمان ایرانی:

با سلام. کوروش گرامي، خسته نباشيد. لطفا پاسخهاي من را از هم جدا نفرماييدچرا که اينطوري بحث چندپاره ميشود.

در مورد صفات خدا، بله نياز به اثبات دارد ولي ابتدا بايد وجود خدا را ثابت بکنيم. به ان هم ميرسيم.

1)در مورد تکشاخ يا اسب شاخدار؛ خير اينها در تعريف خدا نميگنجند زيرا نه خالق "همه چيز" هستند و نه جامع تمام کمالات. بگذاريد در اين مورد هم در بحث صفات خدا بحث کنيم.

اينکه چرا از نظم سراغ امکان و وجوب آمدم علت استحکام بيشتر اين برهان است.

البته برهان صديقين شباهتهايي با امکان و وجوب دارد ولي خود ان نيست.

2) در مورد اين که تعريفي که آوردم ربطي به ممتنع الوجود ندارد برعکس ربط دارد هر چيز که وجودش محال باشد ممتنع الوجود است و ارتباطي به مبحث مربوطه ندارد. 3+3 هرگز برابر با 7 نخواهد بود پس و عدم براي اين تساوي ضروري است: 3+3=7 پس در تعريف ممتنع الوجود ميگنجد زيرا هرگز اين تساوي روي نخواهد داد.

در مورد ايراد دومتان که فرموديد بايد ثابت کنيد که اگر علت وجود نداشته باشد, ممکن وجود ندارد.
بخشي از برهان را در اينجا بيان ميکنم:

ماامکان عام داريم و يک امکان خاص داريم:
3)
1.امکان عام: وجود و عدم براي آن مساويست. مثلا باريدن باران در روز جمعه ممکن است. ممکن است بيايد و ممکن است نيايد.

2.امکان خاص: ممکن خاص چيزي است که وجود دارد ولي ممکن است يعني چه؟ يعني معدوم نيست ولي وجودش واجب هم نيست وممکن است دوباره وجود از آن صلب شود. مثل هر چيزي که قبلا نبوده ولي الان هست. کامپيوتر شما با اين حساب ممکن الوجود است.


ما در مورد همين امکان خاص صحبت ميکنيم. وقتي ميگوييم ممکن الوجود منظورمان ممکن خاص است.
4)
ممکن الوجود برايش هم امکان نبودن بوده است و هم امکان بودن، پس اينکه وجود پيدا کرده است، نياز به علت دارد وگرنه چرا در عدم نمانده است؟ چيزي که هست و فاقد علت است، واجب الوجود خواهد بود و در واقع وجودش از خودش است. پس چيزي که وجود دارد اگر علت داشته باشد ممکن الوجود است و اگر بتوان ثابت کرد که وجودش بدون علت است پس واجب الوجود محسوب خواهد شد.
5)
در مورد اينکه فرموديد:" هر آنچه از احتمال به واقعيت تبديل شود الزاماً نياز به عامل خارجي ندارد." ببينيد اين سخن شما خلط مبحث است. احتمال از جمل ميايد و در قضايا مطرح است ولي امکان در ماهيت مطرح است. ما بحث وجود را داريم. بحث امکان و وجوب يک بحث فلسفي است و در فلسفه امکان و احتمال با هم فرق دارند.

*****برويم سراغ بيان برهان:
6)
ابتدا يک مقدمه در مورد وجود:

في نفسه: وجود در خود آن است و در مقابل آن وجود في غيره است. در وجود في غيرهوجودش در خودش نيست. وجود في نفسه استقلال دارد ولي وجود في غيره که مورد بحث نا نيست استقلال ندارد. مثلا رابطه "پدري" في غيره است، تا شما فرزندي نداشته باشيد رابطه پدري با کسي نداريد ولي وجود انسان في نفسه است. وجود في غيره در اصل به صورت مقايسه اي ايجاد ميشود.

لنفسه: وجود براي خودش است. اين وجود جوهر است و عرض است و اينجا نيز نوعي استقلال دارد. مثلا سفيد بودن رنگ سفيد لنفسه است ولي سفيد بودن يک ديوار لغيره است يعني بايد رنگ سفيد بر آن باشد تا سفيد خوانده شود. وجود انسان نيز لنفسه است.

لذاته: وجودش از خودش است. اين وجود مخصوص خدا(واجب الوجود) است. وجودمان از خودمان نيست و خودمان خودمان را به وجود نمياوريم. خداوند وجود في نفسه، لنفسه و لذاته است.

خب. برهان امکان و وجوب ميگويد هر چيزي همه سه قسم هستند که در بالا بيان شد. ما کاري به ممتنع الوجود نداريم. ميماند ممکن الوجود و واجب الوجود.اين هستي فقط در خارج است و در ذهن نيست. در ذهن وجود داريم ولي مفهوم وجود را داريم. ما درخت را تصور ميکنيم ولي از طريق اينکه داراي بعد، رنگ، شکل و ... است از اينها ميفهميم که يک درختي در خارج وجود دارد. اون ابعاد به ذهن ميايند و براي ما در ذهن صورتي حاصل ميشود مثل همان درختي که در بيرون هست. همين است که وقتي درخت را نميبينيم يک تصوير از آن ذهن داريم ولي اين تصوير مبهم است پس ماهيتها به ذهن ميايد و وجود در بيرون است زيرا ديگر آنرا نميبينيم.

ما با وجود کار داريم. در ممکن الوجود، ممکن صفت وجود است، يعني وجود امکاني. وجودي که خودش خودش را به وجود نياورده است. وقتي ميگوييم وجود واجبي يعني خودش خودش را به وجود اورده است.
7)
موجودات يا واجبند يا ممکن. همه چيز غير از خدا، ممکن است(ممکن خاص) زيرا برايشان عدم وجود دارد. الان هم که هنوز ما وجود خدا را نپذيرفته ايم تمام عالم از چيزهاي ممکن الوجود پر است. خب اين ممکن الوجود براي اينکه ايجاد بشود نياز به غير دارد.(علت) اين غير يا واجب است يا ممکن. اگر واجب باشد که تمام است ولي اگر ممکن باشد، اين ممکن جديد نيز نياز به علت دارد و بدين ترتيب سلسله علل به وجود ميايد. وجود دور در علل باطل است يعني نميشود آ علت ب، ب علت پ و پ علت آ باشد و از طرف ديگر تسلسل علل تا بينهايت هم ممکن نيست. پس سلسله علل بايد در جايي ختم شوند يعني به يک علت العلل برسيم يعني علتي که خودش فاقد علت است که در بخاطر اينکه فاقد علت است در نتيجه واجب الوجود است. اين واجب الوجود همان خداست.

حالا نميدانم براي امتناع تسلسل هم ميخواهيد من برهاني اقامه کنم يا نه؟ در بحثهاي ما اثبات اين امتناع معمولا پيش از بحثهاي خداشناسي مطرح شده است. به هر حال اگر خواستيد در مورد آن هم بحث ميکنيم.
----------------------------------------------------------------------------------------
کورش:
دوست خوبم
گفتار شما را به درخواست خود شما جدا نکردم, ولی شماره زدم تا روشن شود که به چه موردی پاسخ ميدهم.
تلاش ميکنم که کوتاه پاسخ دهم تا فهم گفتار آسان شود. شما هم لطف کن و با ذکر شماره و کوتاه پاسخ بده.

1) اتفاقاً مثال اسب شاخدار عين همان تعريفی هست که شما آوردی. آنچه معادل هست در این دو تعريف را اینجا مياورم:
الف: خدا --> اسب شاخدار
ب: هستی نامحدود و جامع تمام کمالات --> بدون نقص بدنی
ج: هستی او عين ذات او --> هستی او عين ذات او
پس تعريف من با تعريف شما از خدا فرقی ندارد. خدای شما هم بايد ثابت شود که خالق همه چيز است و جامع تمام کمالات.
مشکل اینجاست که اولی را ثابت نکرده در تعريف ميگذاريد, دومی را اصلاً تعريف نميکنيد (جامع تمام کمالات نياز به تعريف يا تمثيل دارد چون برای من بديهی نيست). ه

2) این بحث ممتنع الوجود ربطی به بحث ما ندارد, ولی رفع اشتباه کرده باشم: مثال شما اشتباه است. همانگونه که عدد 7 وجود ندارد, در مورد وجود 3+3=7 هم نميتوان سخن گفت.
اینها قراردادهايی برای بيان روابطی هستند و ارزش وجودی ندارند که مثال ميزنيد.
وگرنه به من بگوييد 7 از چه جنسی است و چقدر وزن يا انرژی دارد.

3) مثال ها باز هم مورد دار هستند:
باز هم در مورد وجود "باريدن باران در روز جمعه" نميتوان سخن گفت. "باريدن باران در روز جمعه" امکان يا احتمال دارد ولی وجود ندارد.
امکان آن هم توسط چند پارامتر سنجيده ميشود که شما ميتوانی این پارامتر ها را علت بنامی: رطوبت, باد, دما ....
کامپيوتر من چينشی است از ميلياردها چينش ممکن اجزاء آن.
جرم مربوط به کامپيوتر من, قبل از کامپيوتر شدن وجود داشته. بعداً هم با چينشی ديگر خواهد بود يا قسمتی يا کلّی از آن تبديل به انرژی خواهد شد.
این نگر علمی است.
حالا ثابت کنيد که این وجود چگونه صلب ميشود. آيا منظور شما از "نبود آن" نبود جرم آن است يا این چينش؟
چون چينش آن کار خدا نيست کار توليد کننده است. آفرينش جرم آن توسط کسی هم بايد ثابت شود.

4) باز هم اشتباه قبلی را تکرار ميکنيد: چون ممکن قطعاً نياز به علت ندارد. امکان باريدن در روز جمعه علت دارد. ولی همه امکان ها اینگونه نيستند.
علم اینرا ثابت کرده و من هم مثالی زدم. به طور خلاصه, موجود بودن چيزي كه ذاتا ممكن است، نه واجب، الزاما نياز به عاملي خارجي ندارد . اگر نياز است دوباره مثال نقض را تکرار کنم.

5) منظور شما را از "احتمال از جمل ميايد" را نفهميدم. منظور من سيستمهايی است که تابع عدم قطعيت هستند.

6) این مقدمه شما بسيار پيچيده و پر از نقص است. چرا اینقدر در پيچيده گويی اصرار بورزيم که اصل مطلب را گم کنيم؟!
فقط چند ایراد را ميگويم, برای کوتاه کردن کلام:
سفيد بودن رنگ سفيد (مثلاً توی سطل رنگ) دليلش همان سفيد بودن ديوار است. این سفيد بودن تنها بدليل انعکاس مجموعه ای از امواج با طول موج معلوم از سطل و ديوار است.
پس سفيد بودن این و آن فرقی ندارند.
دوباره چيزی را با تعريف به خدا ميبنديد. این ارزشی ندارد و چيزی را اثبات نميکند:
ميگوييد خدا وجود لذاته دارد و این تنها شامل حال خداست.
من ميگويم این از کجا آمده يا ثابت شده؟ اگر اینگونه باشد من هم ميگويم:
اسب شاخدار وجود لذاته دارد و این تنها شامل حال اسب شاخدار است! ه

7) رسيديم به اصل برهان شما. ایراد اصلی این برهان هم همان ایراد برهان معروف عليت است!!!
شما بايد قسمت پر رنگ شده را ثابت کنی. يعنی بايد ثابت کنی که: ممکن الوجود براي اينکه ايجاد بشود نياز به غير (علت) دارد.
این اثبات به عهده شماست. من هم برای آسان کردن کار شما مثالی نقض آوردم که نشان دهم این اثبات شدنی نيست!
بار ديگر این مثال نقض را تکرار ميکنم:
"بعنوان مثال نقض مي توان به سيستمهايي اشاره كرد كه به خاطر كوچك بودنشان تابع عدم قطعيت مي شوند. به عنوان مثال، الكتروني را فرض كنيد كه به سمت پرده أي پرتاب شده. بر اساس عدم قطعيت مي دانيم كه به هيچ وجه نمي توان محل برخورد آن را تعيين كرد، بلكه مي توان احتمال برخورد آن به نقاط مختلف را مشخص كرد. نقطه أي را در نظر مي گيريم، كه مثلا احتمال برخورد الكترون با آن 20% است (منظورم از نقطه سطحي كوچك است، نه نقطه به معناي هندسي آن). در اين حالت مي دانيم كه برخورد الكترون با آن نقطه ضروري نيست. يعني هم مي تواند برخورد كند، هم مي تواند برخورد نكند، و اين سرانجامِ الكترون با هيچ رويداد پيشيني در تناقض نخواهد بود. پس اين مسئله امري امكانيست. حال، اگر الكترون به آن نقطه برخورد كند تكليف چيست ؟ چيزي كه ضروري نبوده رخ داده، در حالي كه عاملي باعث ترجيح اين عمل نشده. هيچ عاملي باعث نشده كه امكان برخورد الكترون با اين نقطه تبديل به رويداد واقعي شود؛ هيچ چيز الكترون را مجبور به برخورد كردن يا برخورد نكردن به جايي نمي كند، بلكه تنها احتمال آن را تعيين مي كند، كه اين نيز خود مسئله أي امكانيست، نه ضروري. امكاني كه با هيچ عامل معين كننده أي كامل نمي شود." ه

برگرفته از نوشتار آقای پاينده

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday، October 06، 2008

گفتگو با دوستی مسلمان در مورد خدا

مسلمان ایرانی:
ابتدا بفرمایید برای نبودن خدا دلایلی دارید یا فقط براهین اثبات خدا را ناقص میدانید؟

اگر دلایل اثبات خدا را ناقص میدانید و دلیلی بر نبودن خدا معرفی نمیکنید، مقدمتا بفرمایید آیا از دید شما، یک نظم هدفدار نیازمند یک ناظم هست یا نه؟

کورش:
دوست گرامی. برای نبودن خدا من نبايد دلايل بياورم.
در این بين مدعی شما هستيد که ميگوييد خدا وجود دارد.
پس اول آن را تعريف ميکنيد (يا صفات او را ميگوييد)
و بعد دليل مياوريد که چرا خدايی با این صفات هست.

دليل (استدلال) ناقص به نگر من وجود ندارد. يک استدلال يا قابل قبول و با ارزش است, يا اشتباه وبی ارزش است.
تا اینجا من دليل قابل قبولی برای اثبات خدا نديده ام. ولی دليل نميشود که بگويم خدا قطعاً وجود ندارد.
شايد شما استدلالی داری که من هنوز نشنيده ام.
در جواب مقدمه شما عرض کنم, اولاً:
1. تعريف نظم چيست؟
2. تعريف هدفدار چيست؟

به رسم ادب وظيفه خود ميدانم که سؤال شما بی پاسخ نماند پس...
با انچه من در ذهنم از نظم و هدفدار تعريف ميکنم, يک نظم هدفدار نيازمند يک ناظم است.
حالا شما بفرماييد نظم چيست و هدفدار چيست و در ادامه در خدمت شما هستم.
با سپاس

مسلمان ایرانی:
تعريف خدا:

خداوند آفريدگار جهان، هستي نامحدود و جامع تمام کمالات است. هستي او عين ذات اوست. موجودات مخلوق خدا هستند، هستي خويش را از او ميگيرند و هيچگونه استقلالي ندارند. هيچ نقص و عيبي در ذات خدا راه ندارد. خداوند، هستي و وجود نامتناهي است و هيچ چيز وجود او را محدود نميکند.

کورش:

دوست خوبم،
يکی از ایراداتی که در استدلال خدا پرستان وجود دارد, در هم کردن مفاهيم است:
يکی از بزرگترين اشتباهات این است که آنچه ميخواهيم ثابت کنيم را در تعريف بياوريم. این ميشود سفسطه.
حالا يک روش شناسايی این سفسطه ها آنست که مورد بحث را با موردی ديگر جابجا کنيم. کمی توضيح دهم:
اینجا شما تعريف انجام ميدهی از خدا که قسمتی از آن تعريف است, قسمتی سفسطه. برای آشکار شدن سفسطه به جای "خدا", "اسب شاخدار" بگذار:
خداوند آفريدگار جهان، هستي نامحدود و جامع تمام کمالات است. هستي او عين ذات اوست. موجودات مخلوق خدا هستند، هستي خويش را از او ميگيرند و هيچگونه استقلالي ندارند. هيچ نقص و عيبي در ذات خدا راه ندارد. خداوند، هستي و وجود نامتناهي است و هيچ چيز وجود او را محدود نميکند.
---
اسب شاخدار اسبی است با يک شاخ وسط پيشانی و بدون نقص بدنی و هستی او عين ذات او...

سفسطه را ديدی؟ شما ميخواهی ثابت کنی خدا هست. پس نميتوانی در تعريف بگويی که بودنش ذاتش است.
اگر اینگونه بود, بودن اسب شاخدار هم ثابت شده بود!!


مسلمان ایرانی:
صفات خدا:

صفات خدا شامل کل صفات نيکو در حد کمال است و هيچ صفت بدي در او يافت نميشود.(نياز به اثبات دارد.) خداوند رحمن رحيم غفور کريم عادل و ... است.

کورش:

همانطور که خودت گفتی اینها بايد ثابت شود و هيچ يک از این صفات نباید در تضاد با ديگری باشد.


مسلمان ایرانی:
تعريف نظم: هماهنگي بين اجزاي يک مجوعه است.
تعريف هدفداري: داشتن هدف است!!!

کورش:


نظم همكاری گروهی چندین چینش و یا ذره ی كوچك تر با رفتار معین (قانونمند) برای رسیدن به چینش بزرگتر دربرگیرنده ی همه آنها با یك هدف است.
يک قطره آب هميشه در حالات اعتدال کروی شکل است و ذرات آن به این نظم ميرسند چون تابع قانون فيزيکی تمايل به انرژی کمترين هستند.
بخش هایی از چشم ما با همكاری هم، به هدف " دیدن" از سوی چشم، كه در برگیرنده ی همه ی بخش های چشم، مانند شبكیه و قرنیه و .. است، دست می یابند.

هدفداری
تلاش برای برطرف کردن نقصی يا نيازی يا در راستای قوانين طبيعت است (فيزيک, بيولوژی, شيمی...)
مثلاً هدف از چشم رفع نياز ديدن است که هدف آن رفع نياز به ارتباط بهتر با محيط و هدف آن رفع نياز به دوری از خطر و رفع نياز به يافتن مايحتج جاندار است.
-------------------------------

مسلمان ایرانی:
خب دوست گرامي براي اينکه وارد بحث شويم يکراست به سراغ برهان امکان و وجوب ميروم. اين برهان چيزها را در سه گروه دسته بندي ميکند:

1.ممکن الوجود: چيزي است که وجود يا عدم برايش ضروري نباشد. حادث شدن يا فنا شدن دو وصفي است که تنها براي ممکن الوجود آورد البته ميتوان ممکني را تصور کرد که حدوث زماني نداشته است.(يعني عکس عبارت فوق درست نيست) در نظام علي و معلولي اگر علت وجود داشته باشد ممکن نيز وجود دارد و اگر وجود نداشته باشد، وجود ندارد. بيشتر چيزهاي اطراف ما ممکن الوجودند.

2.ممتنع الوجود: چيزي است که عدم برايش ضروري است، در واقع وجودش محال ذاتي است. براي مثال اينکه حاصلضرب عدد2 در 2 برابر 5 شود محال ذاتي است و چنين رخدادي ممتنع الوجود است.

3.واجب الوجود: چيزي است که وجود و واقعيت خارجي برايش ضروري است. نبودن برايش ممکن نيست و هميشه هست براي بودنش نيازي به علت ندارد. تنها مثال اين چيز خداست که بايد وجود انرا اثبات کنيم.

خب اميدوارم توضيحات کافي باشد. حال اگر ايرادي که بر برهان امکان و وجوب وارد ميدانيد مربوط به روش استدلال آن و بدنه و بيان برهان است بفرماييد تا برهان را به طور کامل مطرح کنم ولي اگر ايراد شما ايرادي خارج از بدنه و بيان برهان است ايراد را مطرح بفرماييد

کورش:
نفهميدم چرا سخن از نظم و هدف بود... سپس به برهان امکان و وجوب رسيديم.
آيا این برهانی است که برای اثبات وجود خدا ميخواهيد به کار گيريد؟ پس نظم و هدف برای چه بود؟
آيا تمام برهان را اینجا گفته اید؟ يا اینکه باز هم این مقدمه است و تعاريف؟
چون من این برهان شما را به اسم صديقين ميشناسم البته با کمی تفاوت.
اگر این کل برهان است...
اولاً آن مثالی که برای ممتنع الوجود ميزنيد ربطی به ممتنع الوجود ندارد. حساب و رياضی قرار دادهايی وابزاری بيش نيستند.
به کل تعريف ممتنع الوجود در برهان شما بيهوده است.
ولی مشکل اصلی در تعريف ممکن الوجود است: بايد ثابت کنيد که اگر علت وجود نداشته باشد, ممکن وجود ندارد.

نميتوانيد این را ثابت کنيد چرا که مثال نقض زياد هست: هر آنچه از احتمال به واقعيت تبديل شود الزاماً نياز به عامل خارجی ندارد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday، July 29، 2008

امام علی و کشتار ايرانيان

ایرانيان علاقه بسياری به علی ابن ابيطالب امام اول شيعان دارند.
در این مطلب کوتاه, چند نمونه از روابط امام علی با ایرانيان با ذکر منبع درج شده.
به ياد آنانيکه برای ایران زمين, جان خود را فدا کردند.
---

امام علی يکی از مشاوران نزديک عمر (خليفه دوم مسلمانان ) در هنگام حمله لشکر اسلام به ايران بود . زمانی که عمر می خواست خود شخصا در اين جنگها حاضر شود، امام علی به او گفت : " تو سر اين سپاهی اگر بروی و کشته شوی، سپاه اسلام متلاشی می شود . تو بايد مرکز خلافت را داشته باشی تا اگر سپاه اسلام شکست خورد، ايرانيان بدانند که اين نيرو پشت دارد " (تاريخ طبری، جلد 5، ص 1943 و 1945 ، اخبار الطول ص 147 و نهج البلاغه ص -446 443 )


عمر که داما د امام علی بود و روی حرفهای وی حسا ب می کرد پيشنهاد وی را پذيرفت و در دارالخلافه ماند و در راس لشکريان اسلام فرماندهان با تجربه و خونريزی گمارد و به طرف ايران گسيل داشت . پس از شکست ايرانيان و پيروزی لشکريان اسلام، علی خطاب به مردم کوفه گفت : ای مردم کوفه، شما شوکت عجمان را برديد. (تاريخ طبری، جلد 6 ص 2208 )


پس از پايان سلطنت 3 تن از خلفای مسلمانان (ابوبکر،عمر، عثمان ) نوبت سلطنت امام علی رسيد که بسيار لرزان و کوتاه بود . اختلافات معاويه و علی بر سر قدرت بالا گرفت و سبب ساز جنگهای طولانی گرديد . علی جهت تامين مخارج اين جنگها مجبور بود که باج و خراج بيشتری از ايرانيان اخذ کند . اين فشارها موجب قيامها و مقاومتهای دليرانه از سوی شهرهای مختلف ايران شد بطوری که امام علی بی رحم ترين سرداران خود، از جمله زياد ابن ابيه، خليد بن طويف را بسوی خراسان، فارس، ری ، آذربايجان و ساير شهرها و بلاد اعزام داشت .


در ادامه به مواردی از سرکوب قيامهای مردم ايران در زمان خلافت امام علی می پردازيم :


در زمان امام علی، مردم استخر چندين بار قيام کردند . امام علی در يکی از آن موارد عبدالله بن عباس را در راس لشکری به آنجا گسيل داشت و شورش توده ها را در سيل خون فرونشاند (فارسنامه ابن بلخی، ص 136).


در مورد ديگر که مردم استخر شوروش کردند، امام علی زياد بن ابيه که از خونخواری و آدمکشی به انوشيروان دوم لقب گرفته بود را به آنجا گسيل داشت تا به سرکوبی اين قيام بپردازد . در مورد جنايات و کشتار مردم استخر توسط زياد بن ابيه کتابها و روايت زيادی نوشته و نقل شده است (رجوع کنيد به کتاب مروج الذهب، جلد دوم ص 29 )


در سال 39 هجری مردم فارس و کرمان نيز سر به شورش گذاشتند و حکام ستمگر امام علی را از شهر خود بيرون کردند. امام علی مجددا زياد بن ابيه را به آنجا گسيل داشت و لشکريان وی از هيچ جنايتی فروگذاری نکردند. (تاريخ طبری، جلد 6، صفحه 2657 و يا فارسنامه، ص 136 )


مردم خراسان نيز در زمان امام علی برای چندين بار قيام کردند و چون چيزی نداشتند بعنوان باج و خراج بپردازند، از دين اسلام برگشته و به مقاومت سخت و جانانه ای دست زدند . امام علی جعده بن هبيره را بسوی خراسان فرستاد. او مردم نيشاپور را محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. ( تاريخ طبری، جلد 6، ص 2586 و فتوح البلدان ص 292)


در زمان امام علی مردم شهر ری نيز سر به طغيان برداشتند و از پرداخت خراج خوداری کردند. امام علی ابوموسی را با لشکری زياد به سرکوب شوروش فرستاد و امور آنجا را بحال نخستين برگرداند. ابوموسی پيش از اين طغيان نيز، يکبار ديگر بدستور امام علی به جنگ مردم شهر ری گسيل شده بود. (فتوح البلدان ص 150 )


به روزگا ر خلافت علی بن ابی طالب، چون پايان سال 38 و آغاز سال 39 بود، حارث بن سره عبدی، به فرمان علی لشکر به خراسان کشيد و پيروز شد، غنيمت بسيار و برده ی بی شمار بدست آورد. تنها در يک روز، هزار برده ميان يارانش تقسيم کرد. لکن سرانجام خود و يارانش، جز گروهی اندک، در سرزمين قيقان (سرحد خراسان) کشته شد. (فتوح البلدان، بلاذری)


علی بن ابی طالب، عبدالرحمن بنی جز طائی را به سيستان فرستاد . لکن حسکه حبطی وی را بکشت، پس علی فرمود : بايد که چهار هزار تن از حبطيان را به قتل رسانيم . وی را گفتند : حبطيان پانصد تن هم نشوند. (فتوح البلدان، بلاذری )


علی ولايت آذربايجان را نخست به سعيد بن ساريه خزاعی و سپس به اشعث بن قيس داد . يکی از شيوخ آذربايجان نقل می کند که وليد بن عقبه همراه با اشعث بن قيس به آذربايجان می آيند . و چون وليد آن ديار را ترک کرد ، مردم آذربايجان قيام کردند . اشعث از وليد طلب ياری کرد و وليد برای ياری وی سپاهی از کوفه به در آنجا گسيل داشت. اشعث، حان به حان (حان= خانه به خانه ( فتح کرد و پيش رفت . و پس از فتح آذربايجان گروهی از تازيان اهل عطا را بياورد و در آنجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند. (فتوح البلدان، بلاذری )

منبع اصلی مطلب, سايت زنديق

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday، June 27، 2008

نظر قرآن در مورد ازدواج با دختران نابالغ

بر سر ازدواج محمد با عايشه بين دوستان و مخالفان اسلام بحث های بسياری انجام شده است.
مخالفان اسلام این ازدواج را به دليل سن کم عايشه (عقد در شش يا هفت سالگی و دخول در نه سالگی) به شدت محکوم ميکنند.
اسلام گرايان هم دو موضع متفاوت دارند که گاه با يکديگر مخلوط هم ميشوند:
اول آنکه سن کم عايشه را انکار ميکنند (با وجود منابع بسيار از متون اسلامی و غير اسلامی)
بعضی هم آنرا توجيح ميکنند. هدف از این نوشتار کوتاه دفاع يا رد هيچ يک از این نظريات نيست. تنها خواستم به بخشی از قرآن اشاره کنم که به نظر من ازدواج با دختران نابالغ را تأييد ميکند:
و از زنان شما كسانى كه از حيض مأيوسند، اگر در كارشان شک داريد، بدانيد كه عده آنان سه ماه (/سه پاكى‏) است‏؛ همچنين (است امر) زنانى كه حيض نديده‏اند؛ و بارداران‏، سرآمد عده‏شان اين است كه وضع حمل كنند؛ و هر كس از خداوند پروا كند، (او) در كارش آسانى پديد آورد.
(طلاق ۴) (ترجمه بهاءالدین خرمشاهی)
منظور از «زنانی که حیض ندیده اند»، اشاره به زنانی است که پیش از رسیدن به سن بلوغ به عقد مردان مومن درآمده اند، و هنوز به بلوغ جنسی نرسیده اند. در تفسیر الجلالین، دلیل حیض ندیدن این بانوان چنین بیان شده است: «لصغرهنّ» (بخاطر کم سن و سال بودن آنها). در حدیثی صحیح از صحیح البخاری نیز از قول محمد ابن عبدالله آمده است: «و عده برای دخترانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده اند، سه ماه است.» (جلد ۷، کتابِ ۶۲، شماره ۶۳) «حیض دیدن» در میان اعراب آن زمان، نشانه بلوغ زنان بوده است.
همچنین با در نظر داشتن آیه ی زیر، درمییابیم که آیه ۶ سوره ی نساء اشاره به زنانی است که هنوز حیض ندیده اند و در عین حال شوهرشان با آنها نزدیکی کرده است:
اى مؤمنان چون با زنان مؤمن ازدواج كرديد، سپس پيش از آنكه با آنان هماغوشى كنيد، طلاقشان داديد، براى شما به عهده آنان عده‏اى كه حسابش را نگه داريد نيست‏؛ پس آنان را (به نيمه مهر، يا هديه‏اى‏) برخوردار سازيد و به خير و خوشى رهايشان كنيد.
(احزاب ۴۹)
میبینیم که اگر مردان با زنانشان هم آغوشی ننموده باشند، «عده ای» این وسط درکار نیست. پس، آیه ۴ سوره طلاق راجع به آن دسته زنانی است که مومنین با آنان هم آغوشی (سکس) داشته اند. در نتیجه، نزدیکی با دختر نابالغ نه تنها در اسلام ممنوع نیست، بلکه یک عمل کاملا قرآنی نیز به شمار می آید.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday، May 14، 2008

The Root of All Evil, Part 1

مستندی بسیار آموزنده از پروفسور ریچارد داوکینز در مورد اثرات مخرب وجود مذهب در جهان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

The Root of All Evil? Part 2

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin